معانی کلمه : پنج
لغت نامه دهخدا
پنج . [ پ َ ] (اِخ ) نام یکی از آب راهه های جیحون .
پنج . [ پ ِ ] (اِ) گرفتن عضوی باشد با سر دو ناخن چنانکه بدرد آید. (برهان قاطع). گرفتن قسمتی از بدن با دو انگشت و ناخن که بدرد آید. نشگون . صاحب برهان در معنی کلمه اشتباه کرده است رجوع به پَنْج شود.
فرهنگ عمید
عدد بعد از چهار، «۵ ».
فرهنگ معین
و شش (پَ جُ ش ِ) (اِمر.) حواس پنجگانه و جهات شش گانه .
(پَ) 1 - عدد پس از چهار و پیش از شش . 2 - حواس خمسه . 3 - پنجه .
و شش (پَ جُ ش ِ ) (اِمر. ) حواس پنجگانه و جهات شش گانه .
(پَ ) ۱ - عدد پس از چهار و پیش از شش . ۲ - حواس خمسه . ۳ - پنجه .
(پَ ) ۱ - عدد پس از چهار و پیش از شش . ۲ - حواس خمسه . ۳ - پنجه .
فرهنگ فارسی
( اسم ) مخلوطی از مسکری سخت قوی با اجزای دیگر مانند آب لیمو و قند و چای و جز آن.
نام یکی از آبراه های جیحون
نام یکی از آبراه های جیحون
دانشنامه عمومی
گویش اصفهانی
تکیه ای: payn
طاری: bay
طامه ای: pay
طرقی: bay
کشه ای: bay
نطنزی: bay
مترادف و متضاد
cinque (اسم)
عدد پنج، پنج
five ()
پنج
