معانی کلمه : پشک
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
پیشی؛ گربه.
شبنم.
پشکل؛ سرگین گوسفند، بز، شتر، و مانند آنها: ◻︎ گفت جایش را بروب از سنگ و پشک / ور بُوَد تر، ریز بر وی خاک خشک (مولوی: ۲۰۳).
تکۀ کاغذ یا چیز دیگر که هنگام تقسیم کردن چیزی به کار ببرند و بهوسیلۀ آن سهم و نصیب هرکس را معین کنند، یا کاری را به عهدۀ کسی وابگذارند؛ قرعه.
〈 پشک انداختن: (مصدر لازم) قرعه انداختن؛ قرعه کشیدن.
فرهنگ معین
(پَ) (اِ.) موی مجعد.
(پَ شَ) (اِ.) شبنم ، ژاله .
(پِ یا پُ) (اِ.) 1 - پشکل ، سرگین گاو و گوسفند و شتر و بز و مانند آن . 2 - قرعه ای که چند نفر در میان خود برای تقسیم اسباب و اشیاء یا انجام کاری بیندازند.
فرهنگ فارسی
پشکل، سرگین گوسفندوبزوشترومانند آنها
( اسم ) خم خمچه خمبره یستوی ترشی مرطبان .
برابر کردن موافق ساختن
( اسم ) خم خمچه خمبره یستوی ترشی مرطبان .
برابر کردن موافق ساختن
دانشنامه عمومی
pashk پیراهن
مترادف و متضاد
پشکل، سرگین
۱. پشکل، سرگین
۲. قرعه
واژه نامه بختیاریکا
قرعه
گل های کوچک حاشیه قالی
گل های کوچک حاشیه قالی
