معانی کلمه : پا
لغت نامه دهخدا
پا. (اِخ ) نام کرسی پادُکاله از ناحیه ٔ آراس دارای 652 تن سکنه .
فرهنگ عمید
۱. = پاییدن
۲. پاینده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): دیرپا.
فرهنگ معین
( اِ.) 1 - حریف در قمار و کارهای دیگر. 2 - عهده ، ذمه .
پی بودن (پِ. دَ) (مص ل .) مراقب بودن ، کاری را دنبال کردن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
چیستان
تیرک چوبی پرچین
واحد نوبت در خرمن کوبی
۱بخشی از جنگل و یا مرتع که تمام اهالی به صورت مشترک از آن ...
/paa/ واحد نوبت در خرمن کوبی & تیرک چوبی پرچین & چیستان & بخشی از جنگل و یا مرتع که تمام اهالی به صورت مشترک از آن استفاده کنند - ملک یا مرتع مشاع
گویش اصفهانی
تکیه ای: pâ
طاری: pâ
طامه ای: pâ
طرقی: pâ
کشه ای: pâ
نطنزی: pâ
گویش بختیاری
1. پا؛ 2. واحد مساحت زمین کشاورزى و برابر با 81 جفت گاو.
مترادف و متضاد
همبازی
اساس، اصل، بن، بیخ، پایه
پایین، ته، دامن، ذیل، زیر
خطوه، رجل، شلنگ، قدم، گام، لنگ
تاب، توان، طاقت، قدرت، قوت، یارا
۱. خطوه، رجل، شلنگ، قدم، گام، لنگ
۲. همبازی
۳. پایین، ته، دامن، ذیل، زیر
۴. تاب، توان، طاقت، قدرت، قوت، یارا
۵. اساس، اصل، بن، بیخ، پایه
