معانی کلمه : ورزدن
لغت نامه دهخدا
ورزدن . [ وَ زَ دَ ] (مص مرکب ) گریستن کودک با آواز بلند. (یادداشت مرحوم دهخدا). گریه ٔ شدید کردن .
ورزدن . [ وِ زَ دَ ] (مص مرکب ) در تداول ، پی درپی سخن بیهوده گفتن . سخن دراز گفتن . پرحرفی کردن . وراجی کردن . بسیار گفتن . پرگفتن . لاف زدن .
فرهنگ معین
(وِ. زَ دَ ) (مص ل . ) (عا. ) پرحرفی کردن ، وراجی کردن .
مترادف و متضاد
prattle (فعل)
ور زدن، حرف مفت زدن، پرگویی کردن
gibber (فعل)
تند و ناشمرده سخن گفتن، ور زدن، دست و پا شکسته حرف زدن
