نیک . [ ن َ ] (ع مص ) گاییدن زن را. (از منتهی الارب ). جماع کردن . (زوزنی ) (از غیاث اللغات ). صحبت . (از نصاب ). مباضعت . وطی . مواقعه . مجامعت . مباشرت . (یادداشت مؤلف ).
(تلفظ: nik) خوب، نیکو؛ (در حالت قیدی) به خوبی ؛ آدم خوب ، شخص صالح ؛ (در قدیم) مفید ، سودمند؛ شایسته ، کامل ؛ خوبی ، نیکی ؛ خوشی ، سعادت ؛ (در نجوم) دارای اثر فرخنده ، سعد .
تمام، کامل
خوش، مطبوع
زیبا، ظریف
پسندیده، ستوده، مستحسن
بسیار، خیلی، زیاد، سخت
خوب، نکو، نیکو، هژیر ≠ بد، ناپسند
۱. خوب، نکو، نیکو، هژیر
۲. خوش، مطبوع
۳. پسندیده، ستوده، مستحسن
۴. زیبا، ظریف
۵. تمام، کامل
۶. بسیار، خیلی، زیاد، سخت ≠ بد، ناپسند