نوشخورد. [ خوَرْ / خُرْ ] ( مص مرکب مرخم ، اِمص مرکب ) نوش خوردن. شادخواری. رجوع به نوش خوردن شود. || ( اِ مرکب ) طعام گوارا. ( یادداشت مؤلف ). شراب خوشگوار. نوشخوار. رجوع به شاهد ذیل معنی قبلی شود : بسا خان و کاشانه و بادغرد بدواندرون شادی و نوشخورد.بوشکور. || پرده ای است از موسیقی قدیم. ( فرهنگ فارسی معین ) : راه طاعت گیر و گوش هوش سوی علم دارچند داری گوش سوی نوشخورد و راهوی ؟ناصرخسرو.|| ( ن مف...
فرهنگ عمید
به شادی و لذت خوردن، شادخواری: بسا خان و کاشانه و باد غرد / بدو اندرون شادی و نوش خورد (ابوشکور: شاعران بی دیوان: ۹۹ ).