معانی کلمه : نخکله
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
گردویی که پوست سخت داشته باشد: گرچه سختی چو نخلکه مغزت / جمله بیرون کنم به چاره گری (لبیبی: شاعران بی دیوان: ۴۹۰ ).
فرهنگ معین
(نَ کَ لَ ) (اِ. ) گردویی که پوست سخت داشته باشد. ۲ - کنایه از: آدم بی شرم و پررو.
