نامرد. [ م َ ] ( ص مرکب ) بی مروت. ( آنندراج ) ( فرهنگ نظام ). || ناکس. بی غیرت. ( ناظم الاطباء ). بی حمیت. بی عار و ننگ. بی تعصب. بی رگ. بی درد. بی عار. که مردانگی وشجاعت و دلیری ندارد. دشنام گونه ای است : دمان طوس نامرد ناهوشیارچرا برد لشکر به سوی حصار.فردوسی.فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان آنگه شود پدید که نامرد و مرد کیست.ناصرخسرو.به نزد چون تو ناجنسی چه دانائی چه نادانی بدست چون تونامردی چه...
فرهنگ عمید
۱. فاقد خصلت های انسانی پسندیده، ناجوان مرد، ناکس. ۲. بی تعصب، بی غیرت. ۳. [قدیمی] ترسو.
فرهنگ معین
(مَ ) (ص . ) پَست ، بی غیرت .
فرهنگ فارسی
ترسو، بی غیرت( صفت ) ۱ - آنکه مرد نیست : نه هر کوزن بود نامرد باشد زن آن مرد است کوبی درد باشد. ( نظامی ) ۲ - آنکه ازعهده مباشرت بازنان برنیاید: خاطرم بکرود هر نامرداست نزد نامرد بکربی خطر است . ( خاقانی لغ. ) ۳ - بی مروت : دمان طوس نامرد ناهوشیار چرا برد لشکربسوی حصار۴ ? - بی حمیت بی عاروننگ بی تعصب . ۵ - ترسو جبان بزدل : برچنین قلعه مرد یابدبار نیست نامردرادرین دزکام . ( نظامی ) مقابل مرد ....