نافرمان . [ ف َ ] (اِ) گلی است که آن را زبان به قفا گویند. (رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ).
نافرمان. [ ف َ ] ( ص مرکب ) آنکه امتثال نکند. ( آنندراج ). طاغی. ( دهار ). یاغی. طاغی. غیرمطیع. سرکش. ( ناظم الاطباء ). کنود. قروف. عقق. عاق. طمل. ( از منتهی الارب ). عاصی. عصی. متمرد. سرکش. گردنکش. که فرمان نکند. که فرمان نبرد : دختری که داشت به نکاح من درآورد، دخت...
فرهنگ عمید
سرکش، متمرد، یاغی، خودسر.
فرهنگ معین
(فَ ) (ص . ) یاغی ، سرکش .
فرهنگ فارسی
۱ - (صفت ) آنکه فرمان نبردیاغی سرکش : [و چون عاصی و نافرمان بوده اند آن قدر که خواسته اند استخراج کرده اند ] یااسب نافرمان . اسب سرکش و حرون . یا نفس نافرمان .نفس سرکش . ۲ - ( اسم ) زبان درقفا.