معانی کلمه : نازان
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. نازکننده.
۲. (قید ) نازکنان، در حال ناز کردن.
۲. (قید ) نازکنان، در حال ناز کردن.
فرهنگ معین
۱ - (ص فا. ) ناز کننده . ۲ - (ق . ) نازکنان ، در حال ناز کردن .
فرهنگ فارسی
نازکننده، نازکنان، درحال نازکردن
۱ - ( صفت ) ناز کننده استغنا نماینده ۲ - فخر کننده : ببالا چو سرو و بدیدار ماه جهانگیر و نازان بدو تاج و گاه ( شا.لغ. ) ۳ - بالنده : دو تا گشت آن سرو نازان بباغ همان تیره گشت آن فروزان چراغ ( شا.لغ. ) ۴ - ناز کنان عشوه کنان: [ و او در عماری نشسته بود و خرامان و نازان همی شد . ]
۱ - ( صفت ) ناز کننده استغنا نماینده ۲ - فخر کننده : ببالا چو سرو و بدیدار ماه جهانگیر و نازان بدو تاج و گاه ( شا.لغ. ) ۳ - بالنده : دو تا گشت آن سرو نازان بباغ همان تیره گشت آن فروزان چراغ ( شا.لغ. ) ۴ - ناز کنان عشوه کنان: [ و او در عماری نشسته بود و خرامان و نازان همی شد . ]
فرهنگ اسم ها
اسم: نازان (دختر) (فارسی) (تلفظ: nazan) (فارسی: نازان) (انگلیسی: nazan)
معنی: فخر کننده، ناز کننده
معنی: فخر کننده، ناز کننده
مترادف و متضاد
بالنده، عشوهکنان، کرشمهکنان، نازآفرین، نازکنان
