معانی کلمه : ناخن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
استخوان نازک روی سرانگشت دست و پا.
* ناخن به دندان ماندن: [قدیمی، مجاز] انگشت به دهان ماندن، از فرط حیرت انگشت به دهان گرفتن: بدیشان از غنیمت داد چندان / که خلقی ماند از آن ناخن به دندان (نزاری: لغت نامه: ناخن به دندان ماندن ).
* ناخن زدن: (مصدر متعدی )
۱. چیزی را با ناخن خراشیدن.
۲. (مصدر لازم ) [مجاز] دوبه هم زنی.
* ناخن کشیدن: = * ناخن زدن
* ناخن به دندان ماندن: [قدیمی، مجاز] انگشت به دهان ماندن، از فرط حیرت انگشت به دهان گرفتن: بدیشان از غنیمت داد چندان / که خلقی ماند از آن ناخن به دندان (نزاری: لغت نامه: ناخن به دندان ماندن ).
* ناخن زدن: (مصدر متعدی )
۱. چیزی را با ناخن خراشیدن.
۲. (مصدر لازم ) [مجاز] دوبه هم زنی.
* ناخن کشیدن: = * ناخن زدن
فرهنگ معین
(خُ یا خَ ) [ په . ] (اِ. ) مادة شاخی که انتهای فوقانی انگشتان دست وپای انسان و بعضی از جانوران را می پوشاند.
دانشنامه آزاد فارسی
ناخُن (nail)
در زیست شناسی، بخش سخت، مسطح، و انحناپذیر انگشتان نخستیان، نظیر انسان ها، میمون ها، و میمون های بی دم. ناخن ها از کراتین تشکیل شده اند.
در زیست شناسی، بخش سخت، مسطح، و انحناپذیر انگشتان نخستیان، نظیر انسان ها، میمون ها، و میمون های بی دم. ناخن ها از کراتین تشکیل شده اند.
wikijoo: ناخن
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش اصفهانی
تکیه ای: nâxun
طاری: nâxun
طامه ای: nâxon
طرقی: nâxun
کشه ای: nâxun
نطنزی: nâxon
مترادف و متضاد
واژه نامه بختیاریکا
نِخُو
