معانی کلمه : موکب
لغت نامه دهخدا
موکب . [ م ُ وَک ْ ک ِ ] (ع ص ) خرمای به رسیدگی رسیده . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
گروه سواران یا پیادگان، عده ای سوار یا پیاده که در التزام رکاب پادشاه باشند.
فرهنگ معین
(مُ کِ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - گروه سواران یا پیادگان . ۲ - گروهی از سواران یا پیادگان که در التزام رکاب پادشاه باشند. ج . مواکب .
فرهنگ فارسی
گروه سواران یاپیادگان، عدهای سواریاپیاده که درالتزام رکاب پادشاه باشند، مواکب جمع
( اسم ) ۱ - گروه سواره . ۲ - گروه سوار و پیاده که در التزام رکاب پادشاه باشند : [ روز دوشنبه ... امری سپهر اقتدار از ایلغار مظفر و کامگار باز گشته بموکب ظفر ماب پیوستند . ] ( ظفر نامه یزدی . چا .امیر کبیر۳۸۱:۲ ) جمع : مواکب .
خرمای به رسیدگی رسیده ٠
( اسم ) ۱ - گروه سواره . ۲ - گروه سوار و پیاده که در التزام رکاب پادشاه باشند : [ روز دوشنبه ... امری سپهر اقتدار از ایلغار مظفر و کامگار باز گشته بموکب ظفر ماب پیوستند . ] ( ظفر نامه یزدی . چا .امیر کبیر۳۸۱:۲ ) جمع : مواکب .
خرمای به رسیدگی رسیده ٠
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
حشم، سواران، ملتزمین، همراهان، گروه سواران
