معانی کلمه : موبد
لغت نامه دهخدا
چنان آمد که روزی شاه شاهان
که خواندندش همی موبد منیکان .
فرهنگ عمید
دایمی، ابدی، همیشگی، جاودانی.
۱. در آیین زردشتی، رئیس مغان؛ حکیم و پیشوای روحانی زردشتی.
۲. [قدیمی، مجاز] دانشمند.
۳. [قدیمی، مجاز] مشاور.
۴. [قدیمی، مجاز] روایتکننده.
〈 موبد موبدان: در آیین زردشتی، رئیس کل موبدان.
فرهنگ معین
(مَ ءَ بَّ ) [ ع . ] (ص . ) همیشه و جاوید.
(بَ یا بِ ) [ په . ] (اِ. ) روحانی دین زرتشتی . ج . موبدان .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
( اسم ) ابدی گشته دایمی جاودانی .
همیشه و جاوید و سرمد و پایدار و ابدی .
همیشه و جاوید و سرمد و پایدار و ابدی .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
روحانی، کاتوزی، موبد
کاتوزی، مغ، روحانیزرتشتی
ابدی، جاوید، زوالناپذیر، فناناپذیر ≠ زوالپذیر
zoroastrian priest (اسم)
موبد
