معانی کلمه : مه
لغت نامه دهخدا
مه . [ ] (اِ) به هندی عسل است . (مخزن الادویه ).
مه . [ م َ ] (پسوند) مزید مؤخر امکنه : ویمه ، میمه ، اذرمه . (یادداشت مؤلف ).
فرهنگ عمید
بزرگ.
ماه#NAME?
ماه پنجم سال میلادی بین آوریل و ژوئن.
بخاری که گاهی در هوای بارانی و مرطوب تولید میشود و فضا را تیره میکند؛ بخار آب پراکنده در هوای نزدیک زمین؛ میغ؛ نزم.
نه: ( سر تاجداران فروشم به زر / که مه تخت بادا، مه تاج و مه فر (فردوسی: ۱/۱۳۳)، ( کآن فلانی یافت گنجی ناگهان / من همان خواهم مَه کار و مَه دکان (مولوی: ۲۲۱).
فرهنگ معین
(مَ) (اِ.) مخفف ماه .
( ~. ) [ فر. ] (اِ.) پنجمین ماه از سال میلادی .
(مِ) [ په . ] (ص .) بزرگ ، سرور. ج . مهان . مق که .
( ~. ) (اِ.) بخاری است که گاهی در هوای مرطوب تولید می شود و در فضا پراکنده می گردد.
( ~. ) [ په . ] 1 - حرف نفی به معنای «نه ». 2 - نشانة دعای منفی که قدما به کار می بردند.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
مِه؛ بزرگ، سرور دانا. مقابل کِه (کوچک خرد).
گویش مازنی
مه ابر
مال من – مربوط به من
گویش اصفهانی
تکیه ای: meh
طاری: mah
طامه ای: meh / horra
طرقی: mehohorra
کشه ای: mah
نطنزی: mehohorra
مترادف و متضاد
بزرگتر
قمر، ماه ≠ خور، خورشید
ماغ، مزوا، میغ، نزم ≠ که، کوچکتر
۱. ماغ، مزوا، میغ، نزم
۲. بزرگتر ≠ که، کوچکتر
