معانی کلمه : منعقد
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. بسته شده.
۲. سفت شده، لخته شده: خون منعقد.
۲. سفت شده، لخته شده: خون منعقد.
فرهنگ معین
(مُ عَ قِ ) [ ع . ] ۱ - (اِفا. ) بسته شده ، برقرار شده . ۲ - (ص . ) سفت شده ، بسته شده .
فرهنگ فارسی
بسته، بسته شونده، پیمانی که بسته شده
۱ - ( اسم ) بسته شونده بسته ( عهد و پیمان و غیره ) . ۲ - ( صفت ) مایع سفت شده . ۳ - بر پا شده .
۱ - ( اسم ) بسته شونده بسته ( عهد و پیمان و غیره ) . ۲ - ( صفت ) مایع سفت شده . ۳ - بر پا شده .
مترادف و متضاد
بسته، مجری
دلمه، منجمد
برپا، برقرار، دایر
۱. برپا، برقرار، دایر
۲. بسته، مجری
۳. دلمه، منجمد
