معانی کلمه : منصوب
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. برقرار شده.
۲. به شغل و مقامی گماشته شده.
۳. [قدیمی] برپاشده.
۲. به شغل و مقامی گماشته شده.
۳. [قدیمی] برپاشده.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِ مف . ) ۱ - برقرار شده . ۲ - به شغل و مقامی گماشته شده .
فرهنگ فارسی
برپاکرده شده، برقرارشده، به شغل ومقامی گماشته شده
( اسم ) ۱ - نصب کرده شده بر پا کرده ۲ - بشغلی گماشته . ۳ - کلمه ای که حرف آخرش بر اثر عاملی دارای فتحه ( زیر ) یا تنوین مفتوح باشد .
( اسم ) ۱ - نصب کرده شده بر پا کرده ۲ - بشغلی گماشته . ۳ - کلمه ای که حرف آخرش بر اثر عاملی دارای فتحه ( زیر ) یا تنوین مفتوح باشد .
مترادف و متضاد
برپا، قایم، مستقیم
تعیین، برگماشته، نصبشده، نصب
۱. تعیین، برگماشته، نصبشده، نصب
۲. برپا، قایم، مستقیم
appointed (صفت)
معین، منصوب، مقرر، منتصب، موعود، موکل
nominated (صفت)
منصوب، نامزد
