معانی کلمه : منش
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. خو، سرشت، طبیعت.
۲. همت.
۲. همت.
فرهنگ معین
(مَ نِ ) [ په . ] (اِمص . ) خوی ، سرشت .
فرهنگ فارسی
منشن: خو، سرشت، طبیعت، به معنی همت هم گفته شده
۱ - ( اسم ) اندیشه کردن تفکر: [ معجز پیغمبر مکی تویی به کنش و به منش و به گوشت . ] ( محمد مخلد سگزی . تاریخ سیستان ص ۲ ) ۲۱۲ - ( اسم ) خوی عادت طبیعت . ۳ - طبع بلند شخصیت عالی : [ ولیکن هر آن کس گزیند منش بباید شنیدش بسی سرزنش . ] ( شا.بخ ۱۶۹ : ۱ )
۱ - ( اسم ) اندیشه کردن تفکر: [ معجز پیغمبر مکی تویی به کنش و به منش و به گوشت . ] ( محمد مخلد سگزی . تاریخ سیستان ص ۲ ) ۲۱۲ - ( اسم ) خوی عادت طبیعت . ۳ - طبع بلند شخصیت عالی : [ ولیکن هر آن کس گزیند منش بباید شنیدش بسی سرزنش . ] ( شا.بخ ۱۶۹ : ۱ )
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: maneš) اخلاق و رفتاری که ناشی از خوی و خصلتها و عادتهای رفتاری یک شخص است ، خوی، طبیعت ؛ شخصیت برجسته و عالی ، طبع عالی ؛ (درقدیم) اندیشه ، تفکر ؛ تصمیم ، قصد ، نیت؛ مزاج .
مترادف و متضاد
nature (اسم)
نهاد، خوی، طبع، روح، خیم، سیرت، نوع، گونه، خاصیت، سرشت، طبیعت، خو، فطرت، افرینش، مشرب، خمیره، ذات، ماهیت، گوهر، غریزه، منش
