منسرح. [ م ُ س َرِ ] ( ع ص ) مرد با هم پاگشاده ستان خفته. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). مرد ستان خفته پاها را از هم گشاده.( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || برهنه. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). عریان و گویند: فلان منسرح من اثواب الکرم. ( از اقرب الموارد ). || اسب شتاب رو. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ): فرس منسرح ؛ اسب شتاب رو. ( ناظم الاطباء ). || آسانی و روانی کرده شده. ( غیاث ) ( ...
فرهنگ عمید
در عروض، بحری بر وزن مستفعلن مفعولات مستفعلن مفعولات.
فرهنگ معین
(مُ سَ رِ ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - حیوان تند و آسان رونده . ۲ - یکی از بحرهای عروضی .
فرهنگ فارسی
اسب تندرو ، نام بحری ازبحورشعربروزن مستفعلن مفعولات مستفعلن مفعولات( اسم ) ۱ - حیوان تند و آسان رونده . ۲ - مرد بر پشت خفته و هر دو پا باز کرده ۳ - کسی که از لباس خویش بیرون آید برهنه ۴ - یکی از بحرهای عروضی که اصل آن بر وزن مستفعلن مفعولات است اما سالم آن معمول نیست . بحر منسرح مزاحف [ زد نفس سر بمهر : صبح ملمع نقاب مفتعلن فاعت مفتعلن فاعت خیمه روحانیان گشت معنبر طناب مفتعلن فاعت مفتعلن فاعت . ] ...