معانی کلمه : منبل
لغت نامه دهخدا
منبل . [ مُم ْ ب ِ / ب َ ] (ص ) به معنی منکر است که انکارکننده و از راه و روش دور باشد. (برهان ) (از ناظم الاطباء). منکر و از راه و روش دور. (انجمن آرا).
فرهنگ عمید
بیاعتقاد؛ منکر.
۱. تنبل؛ بیکار.
۲. نوعی داروی گیاهی که بر زخم و جراحت میگذارند: ◻︎ گفت پالانش فرو نِه پیشپیش / داروی منبل بنه بر پشت ریش (مولوی: ۲۰۳).
۱. تنبل، بیکار.
۲. نوعی داروی گیاهی که بر زخم و جراحت می گذارند: گفت پالانش فرو نِه پیش پیش / داروی منبل بنه بر پشت ریش (مولوی: ۲۰۳ ).
بی اعتقاد، منکر.
۲. نوعی داروی گیاهی که بر زخم و جراحت می گذارند: گفت پالانش فرو نِه پیش پیش / داروی منبل بنه بر پشت ریش (مولوی: ۲۰۳ ).
بی اعتقاد، منکر.
فرهنگ معین
(مَ بَ ) (ص . ) ۱ - تنبل ، بیکار. ۲ - بی - اعتقاد، بداعتقاد.
فرهنگ فارسی
( صفت ) بی اعتقاد نا معتقد منکر : [ شرع ورزی نیاید از منبل حقگزاری نیاید از کاهل . ] ( سنائی . رشیدی )
