معانی کلمه : مقروض
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. بریده شده.
۲. وام دار، بدهکار.
۲. وام دار، بدهکار.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) کسی که به دیگری وام دارد، مدیون ، قرض دار، بدهکار.
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
بدهکار، قرضدار، وامدار، وامی ≠ بستانکار، طلبکار
اسم بدهکار، قرضدار، وامدار، وامی ≠ بستانکار، طلبکار
obligor (اسم)
بدهکار، مقروض
