مغنده. [ م ُ غ ُ دَ / دِ ] ( اِ ) دمل بود که بر تن مردم برآید. ( لغت فرس اسدی چ اقبال ص 434 ). چیزی بود که در گوشت تن پدید آید چند فندگی و بزرگتر و در میان پوست و گوشت بماند و باشد که ریم گیرد. ( فرهنگ اسدی نخجوانی ). بعضی گفته اند گره و گنده ودنبلی باشد که بسیار درد کند. ( برهان ) : بردار درشتی ز دل خصم به نرمی بر دوستی اندر نبد ای دوست مغنده .اسدی ( از لغت فرس چ اقبال ص 433 ).|| گرهی باشد که در ...
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - گلوله ( مطلقا ) ۲ - گرهی که در میان گوشت باشد غده . ۳ - دمل . ۴ - هر چیز ممزوج درهم آمیخته دمل بود که بر تن مردم بر آید یا بازار اسب فروشی .