معزول. [ م َ ] ( ع ص ) یک سوشده و جدا کرده شده. ( آنندراج ). یک سوشده و دورشده و بازداشته شده. ( ناظم الاطباء ) : انهم عن السمع لمعزولون. ( قرآن 212/26 ).- معزول شدن ؛ دور شدن. بازداشته شدن : معزول شد دو چیز جهان از دو چیز تواز علم تو جهالت و از جود تو مطال.ناصرخسرو.معزول شده ست جان ز هرچه داده ست بر آنت دهر منشور.ناصرخسرو.- معزول کردن ؛ باز کردن. خلع کردن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). دور کردن....
فرهنگ عمید
۱. بیکار، ازکار برکنار شده. ۲. گوشه نشین.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) عزل شده ، از کاری برکنار شده .
فرهنگ فارسی
ازکاربرکنارشده، بیکاروگوشه نشین ( اسم ) ۱ - یکسوشده جدا شده . ۲ - از کار برکنار شده جمع : معزولین