معانی کلمه : معاش
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. زندگی، زندگانی.
۲. آنچه به وسیلۀ آن زندگی می کنند، از خوردنی و نوشیدنی، وسیلۀ زندگانی.
۲. آنچه به وسیلۀ آن زندگی می کنند، از خوردنی و نوشیدنی، وسیلۀ زندگانی.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - اسباب و وسایل زندگی . ۲ - جای زندگی .
فرهنگ فارسی
زندگی کردن ، زندگانی ، وسیله زندگانی، آنچه بوسیله آن زندگی کنندازخوردنی ونوشیدنی
( اسم ) ۱ - زندگانی زندگی : از برای انتظام امور معاش ایشان ملوک و سلاطین را بنفاذ امر و ... مخصوص گردانید . ۲ - آنچه بدان زندگی کنند وسیل. زندگانی از خوراک و پوشاک و غیره : همواره ملازم رکاب او پنجاه هزار مرد دلاور بودند اقطاعات و معاش ایشان در بلاد ممالک پراکنده بودی . ۳ - جای زندگی .
( اسم ) ۱ - زندگانی زندگی : از برای انتظام امور معاش ایشان ملوک و سلاطین را بنفاذ امر و ... مخصوص گردانید . ۲ - آنچه بدان زندگی کنند وسیل. زندگانی از خوراک و پوشاک و غیره : همواره ملازم رکاب او پنجاه هزار مرد دلاور بودند اقطاعات و معاش ایشان در بلاد ممالک پراکنده بودی . ۳ - جای زندگی .
مترادف و متضاد
مزد، حقوق
زندگانی، زندگی
اعاشه، گذران، معیشت، نفقه
۱. اعاشه، گذران، معیشت، نفقه
۲. زندگانی، زندگی
۳. مزد، حقوق
فرهنگ فارسی ساره
روز
