معانی کلمه : مطلق
لغت نامه دهخدا
مطلق . [ م ُ ل ِ ] (ع ص ) راننده ٔ شکم و مسهل . (ناظم الاطباء). مسهل .(یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : الماء الذی یطبخ به العدس مطلق . (بحرالجواهر یادداشت ایضاً).
فرهنگ عمید
آزاد و رها، بی قید.
فرهنگ معین
(مُ لَ ) [ ع . ] (اِمف . ) ۱ - تمام ، همه . ۲ - آزاد، رها. ۳ - بی قید. مق مقید. ۴ - در دستور ویژگی عنصر دستوری ای که قید و شرطی در تعریف آن نیست .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
← حالت مطلق
دانشنامه عمومی
(پارسی سره؛ واژۀ پیشنهادی کاربران) اَبَست. از "اَ" پیشوند نایِش (نفی) چون امرداد و انوشه و "بَست" رویهم می شود "ناوابسته". "اکثریت مطلق آرا" به پارسی می شود "بیشتریِ اَبَستِ رای ها". "صفر مطلق" به پارسی می شود "زِفر اَبَست". "دمای مطلق" به پارسی می شود "دمای اَبَست". "قدر مطلق" به پارسی می شود "ارز اَبَست".
گویش دزفولی
مجرد
مترادف و متضاد
مجرد
خالص
یکدست، یکسره
تام، تمام، کامل
آزاد، بیقید، رها ≠ مقید
۱. آزاد، بیقید، رها
۲. تام، تمام، کامل
۳. یکدست، یکسره
۴. خالص
۵. مجرد ≠ مقید
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
یله، بی چون و چرا
فرهنگستان زبان و ادب
[زبان شناسی] ← حالت مطلق
