مستعجل. [ م ُ ت َ ج ِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از استعجال. شتابنده و شتاب کننده. ( غیاث ). شتابان. ( دهار ). شتاب. بشتاب. عاجل. رجوع به استعجال شود : اگر سر پنجه بگشاید که عاشق می کشم شایدهزارش صید بگشاید به خون خویش مستعجل.سعدی.دیده باشی تشنه مستعجل بر آب جان به جانان همچنان مستعجل است.سعدی.کارها به صبر برآید و مستعجل به سر درآید. ( گلستان ).- پیک مستعجل ؛ برید. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). پیکی که در منز...
فرهنگ عمید
۱. کسی که بخواهد کاری با عجله انجام یابد، عجله کننده، شتاب کننده. ۲. زودگذر، گذرا.
کاری که در آن شتاب شده، زودگذر ( اسم ) ۱ - طلب شتاب کننده . ۲ - عجله کننده . ۳- زودگذر : راستی خاتم فیروز. و بواسحاقی خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود. ( حافظ )