مست . [ م ُ ] (اِ) بیخ گیاهی خوشبوی که به عربی سعد گویند و تخم آن را تودری خوانند. (برهان ) (از جهانگیری ). مُشت . (جهانگیری ).
۱. گله؛ شکایت: ◻︎ ای از ستیهش تو همه مردمان به مست / دعویت سخت منکر و معنیت خام و سست (لبیبی: شاعران بیدیوان: ۴۷۸).
۲. نالهوزاری.
۳. غم؛ اندوه.
۱. کسی که در اثر خوردن نوشابۀ الکلی از حال طبیعی خارج شده.
۲. [قدیمی، مجاز] خمارآلود: چشم مست.
۳. [قدیمی، مجاز] شادمان.
۴. [قدیمی، مجاز] عصبانی.
۵. [قدیمی، مجاز] غافل.
(مُ) [ په . ] (اِ.) گله ، شکوه ، شکایت .
(مَ) [ په . ] (ص .)1 - شراب خورده ، خارج شده از حالت طبیعی به علت خوردن شراب . 2 - بی هوش ، مدهوش . 3 - کسی که به علت داشتن مال و مقام و غیره بسیار مغرور باشد. ؛ ~ُ ملنگ (عا.) شاد و خوشحال و سردماغ .
اسم
هیجانزده
خراب، طافح
مغرور، متکبر
مدهوش، لایعقل
اندوه، حزن، غم
بیخبر، غافل، غفلتزده
شکایت، شکوائیه، گلایه، گله
بیخود، بیخویشتن، از خودبیخود، مجذوب
خمار، خمارین، خمارآلود، خمارآلوده، مخمور
سرخوش، نشئه، نشئهناک، میزده، شرابزده، ملنگ، کیفور
۱. اندوه، حزن، غم
۲. شکایت، شکوائیه، گلایه، گله