معانی کلمه : مست شدن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
حالتی دست دادن از سستی و لذت و نشاط
مترادف و متضاد
هیجانزده شدن
مغرور گشتن، غره شدن
مدهوش شدن، بیهوش شدن
سرمستشدن، سرخوش شدن، نشئه شدن
بیخودگشتن، از خودبیخود شدن، مجذوب شدن
۱. سرمستشدن، سرخوش شدن، نشئه شدن
۲. بیخودگشتن، از خودبیخود شدن، مجذوب شدن
۳. مدهوش شدن، بیهوش شدن
۴. مغرور گشتن، غره شدن
۵. هیجانزده شدن
