معانی کلمه : مسبح
لغت نامه دهخدا
مسبح . [ م َ ب َ ] (ع مص ) مصدر میمی است سباحة را. شنا کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). || (اِ) محل شنا کردن . استخر. ج ، مسابح .
مسبح . [ م ُ س َب ْ ب َ ] (ع ص ) نعت مفعولی از مصدر تسبیح . رجوع به تسبیح شود. || کساء مسبح ؛ گلیم محکم و قوی . (اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
کسی که خدا را به پاکی یاد کند، کسی که سبحان الله بگوید، تسبیح کننده.
فرهنگ معین
(مُ سَ بِّ ) [ ع . ] (اِفا. ) تسبیح کننده .
فرهنگ فارسی
( اسم ) آنکه خدای را بپاکی یاد کند تسبیح کنند. خدا سبحان الله گوینده : گر مسبح باشد ( یونس ) از ماهی رهید و رنه دروی هضم گشت و ناپدید . ( مثنوی ) جمع : مسبحین .
گلیم محکم و قوی
گلیم محکم و قوی
مترادف و متضاد
تسبیحخوان، تسبیحگر، تسبیحکننده
