معانی کلمه : مسامحه
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
آسان گرفتن، سهل انگاشتن، به نرمی و مدارا کار کردن.
فرهنگ معین
(مُ مَ حَ یا حِ ) [ ع . مسامحة ] (مص ل . ) آسان گرفتن ، به نرمی رفتار کردن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
آسان گرفتن، سهل انگاشتن، به نرمی ومدارا کارکردن
از روی مسامحه با سهل انگاری : مسامحه پیشنهاد او را قبول کرد .
سهل انگاری و تغافل
از روی مسامحه با سهل انگاری : مسامحه پیشنهاد او را قبول کرد .
سهل انگاری و تغافل
دانشنامه عمومی
کاری است خارج از برنامه اصلی جهت روحیه بخشیدن مسامحه بعیارتی صرف وقت روی کارهای غیر مهم با صرف نظر کردن از کارهای مهم تعریف کرد.مثال انجام نرمش کوتاه بجای انجام تکلیف
مترادف و متضاد
اهمال، تسامح، تساهل، تعلل، تغافل، تکاهل، تهاون، سستی، طفره، غفلت، کاهلی، کوتاهی، مماشات، مماطله ≠ جدیت
