معانی کلمه : مزاحم
لغت نامه دهخدا
مزاحم. [ م ُح ِ ] ( ع ص ) انبوهی کننده و تنگی کننده. ( ناظم الاطباء ). || رنج رساننده و آزار دهنده و زحمت رساننده. معارض و مانع و بازدارنده. ( ناظم الاطباء ).
- مزاحم شدن ؛ آزار رسانیدن و تصدیع دادن و زحمت دادن ؛ در تداول گفته می شود مزاحم نباشم.( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
- مزاحم شدن ؛ آزار رسانیدن و تصدیع دادن و زحمت دادن ؛ در تداول گفته می شود مزاحم نباشم.( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
فرهنگ عمید
کسی یا چیزی که باعث زحمت دیگری می شود، رنج رساننده.
فرهنگ معین
(مُ حِ ) [ ع . ] (اِفا. ) باعث زحمت ، آزار - دهنده .
فرهنگ فارسی
رنج رساننده، انبوهی کننده، زحمت افزا، کسی که باعث زحمت دیگری بشود
( اسم ) ۱- زحمت دهنده رنج دهنده باعث زحمت . ۲ - انبوهی کننده .
انبوهی کننده و تنگی کننده
( اسم ) ۱- زحمت دهنده رنج دهنده باعث زحمت . ۲ - انبوهی کننده .
انبوهی کننده و تنگی کننده
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
صفت
آزارنده، زحمترسان
بیگانه، غریبه، نامحرم
سربار، سرخر، مانع، متعرض، مخل، مصدع، موی دماغ
۱. سربار، سرخر، مانع، متعرض، مخل، مصدع، موی دماغ
۲. آزارنده، زحمترسان
۳. بیگانه، غریبه، نامحرم
فرهنگ فارسی ساره
دست و پا گیر
واژه نامه بختیاریکا
اَلَنگار؛ مِل من تی
