معانی کلمه : مدغم
لغت نامه دهخدا
مدغم . [ م ُ دَغ ْ غ ِ ] (ع ص ) آنکه حرفی را در حرف دیگر می آورد. (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
۱. (ادبی ) حرفی که در حرف دیگر درآمده و یکی شده باشد، ادغام شده.
۲. (صفت ) [قدیمی] درهم پیوسته، یکی شده.
۳. (صفت ) [قدیمی] استوار، محکم.
۲. (صفت ) [قدیمی] درهم پیوسته، یکی شده.
۳. (صفت ) [قدیمی] استوار، محکم.
فرهنگ معین
(مُ غَ ) [ ع . ] (اِمف . ) ادغام شده ، حرفی که در حرف دیگر همجنس یا قریب المخرج داخل شود و یک حرف مشدد تلفظ گردد. مثلاً دال در «مدت ».
فرهنگ فارسی
ادغام شده، حرفی که درحرف دیگردر آمده ویکی شده باشد
(اسم ) ۱- حرفی که در حرف دیگر همجنس یا قریب المخرج داخل شود ویک حرف مشدد تلفظ گردد : مثلا دال در مدت و بتر ( بدتر ) ادغام شده. ۲- پوشیده مضمر: هلاک مبتدعان مدغم اندر آن آتش نجات ممتحنان مضمر اندرین گوهر . ( معزی )
ادغام کننده
(اسم ) ۱- حرفی که در حرف دیگر همجنس یا قریب المخرج داخل شود ویک حرف مشدد تلفظ گردد : مثلا دال در مدت و بتر ( بدتر ) ادغام شده. ۲- پوشیده مضمر: هلاک مبتدعان مدغم اندر آن آتش نجات ممتحنان مضمر اندرین گوهر . ( معزی )
ادغام کننده
