مخلع. [ م ُ ل ِ ] (ع ص ) درخت عضاه که برگ برآورد. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || خوشه که دانه بندد. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به اخلاع شود.
مخلع. [ م ُ خ َل ْ ل َ ] (ع ص ) خلعت داده شده . (غیاث ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).- مخلع شدن ؛ به خلعت آراسته شدن : سهام الدوله به خلعت سرداری ، شمشیر مرصع، شرابه مروارید...
فرهنگ عمید
۱. (ادبی ) در عروض، ویژگی پایه ای که در آن مستفعلن به فعولن تغییر یابد. ۲. [قدیمی] خلعت داده شده. ۳. (اسم، صفت ) [قدیمی] سست، ناتوان.
فرهنگ فارسی
۱ - ( اسم ) مرد سست ناتوان . ۲ - آنکه بعض اعضایش بی حس باشد . ۳ - جدا شده تفکیک گشته . ۴ - فعولن چون از مستفعلن خیزد آنرا مخلع خوانند . ۵ - یکی از اشکال خطوط اسلامی . درخت عضاه که برگ بر آورد