معانی کلمه : محنت زده
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
آزرده و غمگین، گرفتار رنج و مشقت.
فرهنگ فارسی
محنت خور : گر بعمری ز من دلشده ات یاد آید جان محنت زده از بند غم آزاد آید . ( سبزواری )
مترادف و متضاد
stricken (صفت)
دچار، مبتلا، اندوهگین، مصیبت زده، محنت زده
woeful (صفت)
غمگین، اسفناک، اندوهناک، بد بخت، محنت زده
