معانی کلمه : مجسم کردن
لغت نامه دهخدا
مجسم کردن. [ م ُ ج َس ْ س َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) جسمیت دادن. به صورت جسم درآوردن. || مصور کردن. صورت دادن در ذهن به امری خیالی یا غایب و دور.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - بصورت جسم در آوردن . ۲ - مصور ساختن . ۳ - آشکار کردن .
مترادف و متضاد
درنظر آوردن، تجسم بخشیدن، درذهن مصور کردن
