معانی کلمه : متصدی
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
کسی که عهده دار کار و شغلی است، مسئول.
فرهنگ معین
(مُ تَ صَ دّ ) [ ع . ] (اِفا. ) کسی که مباشر کار و شغلی است .
فرهنگ فارسی
بر عهده گیرندهی یک کار، سر پرست، مسئول، عهدهدار تصدی
کسی که مباشرکاروشغلی است
( اسم ) آنکه مباشر عمل و شغلی یا اداره ایست مباشر پیشکار : پس بدانک هر که متصدی تصنیف کتابی و مصنف جمع رساله ای گردد با نفس خود مخاطره می کند ... یا متصدی وقف .
( اسم ) آنکه مباشر عمل و شغلی یا اداره ایست مباشر پیشکار : پس بدانک هر که متصدی تصنیف کتابی و مصنف جمع رساله ای گردد با نفس خود مخاطره می کند ... یا متصدی وقف .
جملات نمونه
متصدی اینجا کیست؟
who is in charge here?
متصدی کردن
to put in charge of, to make responsible for
متصدی شدن
to take charge of, to accept the management of, to become incumbent
مترادف و متضاد
سرپرست، مامور، مسئول، گماشته، عهدهدار
