مانع شدن. [ ن ِ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) جلوگیری کردن. منع کردن. بازداشتن : هیچ چیز که مانع شود در رفتن راه نبود. ( سفرنامه ناصرخسرو ). بزرگانی که مانع می شوند ارباب حاجت را به چوب از آستان خویش می رانند دولت را.
صائب.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) جلوگیری کردن منع کردن : هیچ چیزکه مانع شود در رفتن راه نبود .
مترادف و متضاد
جلوگیری کردن، منع کردن، بازداشتن
stop (فعل)ایستادگی کردن، ایستادن، موقوف کردن، خواباندن، مانع شدن، خوابیدن، بند اوردن، متوقف ساختن، نگاه داشتن، از کار افتادن، پر کردن، تعطیل کردن، توقف کردن، مسدود ساختن، ایستاندن، سد کردنresist (فعل)ایستادگی کردن، مانع شدن، مخالفت کردن با، مخالفت کردن، خودداری کردن از، مقاومت کردن، استقامت کردن، پایداری کردنsuppress (فعل)موقوف کردن، خواباندن، فرو نشاندن، توق...