معانی کلمه : لق
لغت نامه دهخدا
لق . [ ل ُ / ل َ ] (اِ) فریب و بازی دادن . (برهان ).
لق . [ ل َق ق ] (ع اِ) شکاف زمین . || (ص ) رجل ٌ لق ﱡ بق ّ؛مرد بسیارگوی . || (مص ) بر چشم زدن به دست یا به پنجه . (منتهی الارب ). || لمس کردن . دست نهادن بر... (دزی ).
فرهنگ عمید
هرچیزی که در جای خود محکم نباشد و تکان بخورد، مثلِ دندان و پایۀ میز یا چیز دیگر.
فرهنگ معین
(لَ ) (ص . ) = لغ : ۱ - نااستوار، هر چیزی که در جای خود محکم نباشد. ۲ - بی موی . ۳ - صحرای خشک و بی علف .
فرهنگ فارسی
( صفت ) چیزی که در جای خود جنبان باشد نا استوار که در جای خود بجنبد : پیچ و مهر. لق . یا تخم مرغ لق . تخم مرغ فاسد شده وگندیده . یا لق و لق . نااستوار و سست .
شکاف زمین . مرد بسیار گوی
شکاف زمین . مرد بسیار گوی
گویش مازنی
نااستوار – سست – لق
۱گودی ۲سست و متزلزل
/lagh/ نااستوار – سست – لق & گودی - سست و متزلزل
مترادف و متضاد
واژه نامه بختیاریکا
( لُق * ) گندیده؛ بُق
( لُق ) به لُق
( لُق ) گونه ای سوارکاری؛ یورتمه؛ یورغه
( لِق ) لوس و بی معنی
( لُق ) به لُق
( لُق ) گونه ای سوارکاری؛ یورتمه؛ یورغه
( لِق ) لوس و بی معنی
