معانی کلمه : لفجن
لغت نامه دهخدا
لفجن. [ ل َ ج ِ ] ( ص نسبی ) دارنده لب سطبر. درشت لفج. کلان لفج :
خداوندم زبانی روی کرده ست
سیاه و لفجن و تاریک و رنجور.سر لفجنان را درآرد به بند
خورد چون سر و لفجه گوسفند. || لفج. ( برهان ) :
دهان و لفجنش از شاخ شاخی
به گوری تنگ میماند از فراخی.
خداوندم زبانی روی کرده ست
سیاه و لفجن و تاریک و رنجور.سر لفجنان را درآرد به بند
خورد چون سر و لفجه گوسفند. || لفج. ( برهان ) :
دهان و لفجنش از شاخ شاخی
به گوری تنگ میماند از فراخی.
فرهنگ عمید
کسی که لب بزرگ و ستبر داشته باشد.
فرهنگ معین
(لَ جِ ) (ص . ) لفچن ، کسی که لب بزرگ و ستبر دارد.
