Main logo
کلماتور
  • صفحه اصلی
  • محفل
  • گنجینه شعر
  • فرهنگ لغات
  • ساز و آواز
  • استودیو
  • بازی

معانی کلمه : قوی

تلفظ بین المللی : /q1ˈavi/ تلفظ :‌ [q1'avi]
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معینفرهنگ فارسیدانشنامه عمومیگویش مازنیمترادف و متضاددانشنامه اسلامیفرهنگ فارسی سارهواژه نامه بختیاریکا
  • قوی ئیل
  • قوی استخوان
  • قوی الاراده
  • قوی البنیه
  • قوی اوصلو
  • قوی بازو
  • قوی بنیه
  • قوی جثه
  • قوی حال
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معینفرهنگ فارسیدانشنامه عمومیگویش مازنیمترادف و متضاددانشنامه اسلامیفرهنگ فارسی سارهواژه نامه بختیاریکا

لغت نامه دهخدا

قوی . [ ق َ ] (ع ص ) حبل قَو؛ رسن مختلف تاهها. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).

قوی . [ ق ُ وَی ی ] (ع اِ) چوزه ٔ مرغ . (منتهی الارب ). جوجه . (از اقرب الموارد).

قوی . [ ق ُ وَی ی ] (اِخ ) رودباری است نزدیک قاویه . (از معجم البلدان ) (منتهی الارب ).

قوی . [ ق ِ وا ] (ع اِ) ج ...

فرهنگ عمید

قوا#NAME?

۱. توانا؛ نیرومند؛ زورمند.
۲. زیاد.
۳. موثق.
۴. [قدیمی] استوار.
۵. [قدیمی] موثر.
۶. [قدیمی] سخت.
۷. [قدیمی] مطمئن.

= قوا
۱. توانا، نیرومند، زورمند.
۲. زیاد.
۳. موثق.
۴. [قدیمی] استوار.
۵. [قدیمی] موثر.
۶. [قدیمی] سخت.
۷. [قدیمی] مطمئن.

فرهنگ معین

(قَ یّ ) [ ع . ] (ص . )۱ - نیرومند. ۲ - سخت ، محکم .

فرهنگ فارسی

توانا، نیرومند، زورمند، اقویائ جمع
( اسم ) جمع قوه : موصلی را چون سال بر آمد و فتور قوی ظاهر شدن گرفت و استرخائ بدن پدید آمد ... توضیح در فارسی گاه قوا نویسند بقیاس اعلا و مولا . یا قوای بحری . نیروی دریایی . یا قوای زمینی . نیروی زمینی .
رودباری است نزدیک قاویه

دانشنامه عمومی

(پهلوی) اُجَک، اَماوَند، گَتوَر.

گویش مازنی

خاکستری

/ghavi/ خاکستری

مترادف و متضاد

خاکستری

mighty (صفت)توانا، بزرگ، قوی، نیرومند، مقتدر، زورمندhard (صفت)خسیس، سفت، ژرف، سخت، دشوار، سخت گیر، فربه، زمخت، قوی، شدید، سنگین، پینه خورده، مشکل، معضل، نامطبوع، پرصلابت، قسیsolid (صفت)سفت، خالص، یک پارچه، سخت، محکم، بسته، قوی، نیرومند، استوار، قابل اطمینان، جامد، توپر، مستحکم، منجمد، حجمی، سه بعدی، ز جسمvalid (صفت)صحیح، درست، موثر، معتبر، قوی، قانونی، سالم، دارای اعتبارdrastic (صفت)...

دانشنامه اسلامی

[ویکی الکتاب] معنی قَوِیُّ: نیرومندمعنی رَجُلٍ: کلمه رجل دلالت بر انسان قوی در اراده و تعقل داردمعنی عسق: از حروف مقطعه و رموز قرآن (در روایتی از امام صادق علیه السلام آمده که حمعسق معنایش حلیم ، مثیب ( ثواب دهنده )،عالم ، سمیع ، قادر ، قوی ، است )معنی کَافُوراً: کافور(کافور ماده ای مومی، سفید و یا شفاف و جامد با فرمول C۱۰H۱۶O که دارای بوی بسیار قوی می باشد.کافور صمغ درختی بنام camphor lauthorrel ...

فرهنگ فارسی ساره

نیرومند، زورمند

واژه نامه بختیاریکا

( قَوی ) غیره؛ غیر اصیل؛ بی ریشه
رِپنا؛ رِپ درار؛ گِژم

کلمات مرتبط

  • قوی ئیل
  • قوی استخوان
  • قوی الاراده
  • قوی البنیه
  • قوی اوصلو
  • قوی بازو
  • قوی بنیه
  • قوی جثه
  • قوی حال
درباره کلماتور

کلماتور خانه‌ای برای واژه‌ها و نغمه‌هاست؛ جایی که فرهنگ لغت، ادبیات، شعر و موسیقی ایران در کنار هم زنده می‌مانند و رشد می‌کنند. ما باور داریم که زبان و ادبیات، حافظه‌ی جمعی یک ملت‌اند؛ و کلماتور تلاشی است برای پاسداشت و گسترش این میراث ارزشمند. این وب‌سایت در حال حاضر در مرحله آزمایشی قرار دارد و تیم ما پیوسته در حال بهبود و تکمیل بخش‌های گوناگون آن است. از شکیبایی، همراهی و اعتماد شما صمیمانه سپاسگزاریم.

لینک‌های کاربردی
  • ورود
  • ثبت نام
  • سیستم امتیاز دهی
  • پرسش‌های متداول
  • شرایط خدمات
  • امنیت و حریم خصوصی
رویدادی های اخیر

استودیو کلماتور راه اندازی شد (۲۲ مرداد ۱۴۰۵)

امکان ارسال نظرات فراهم شد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

محفل به راه افتاد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

طراحی و اجرا توسط شرکت توسعه هوش با همکاری ساینتیست

نظرات