معانی کلمه : قوی
لغت نامه دهخدا
قوی . [ ق َ ] (ع ص ) حبل قَو؛ رسن مختلف تاهها. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
قوی . [ ق ُ وَی ی ] (ع اِ) چوزه ٔ مرغ . (منتهی الارب ). جوجه . (از اقرب الموارد).
قوی . [ ق ُ وَی ی ] (اِخ ) رودباری است نزدیک قاویه . (از معجم البلدان ) (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
قوا#NAME?
۱. توانا؛ نیرومند؛ زورمند.
۲. زیاد.
۳. موثق.
۴. [قدیمی] استوار.
۵. [قدیمی] موثر.
۶. [قدیمی] سخت.
۷. [قدیمی] مطمئن.
= قوا
۱. توانا، نیرومند، زورمند.
۲. زیاد.
۳. موثق.
۴. [قدیمی] استوار.
۵. [قدیمی] موثر.
۶. [قدیمی] سخت.
۷. [قدیمی] مطمئن.
۱. توانا، نیرومند، زورمند.
۲. زیاد.
۳. موثق.
۴. [قدیمی] استوار.
۵. [قدیمی] موثر.
۶. [قدیمی] سخت.
۷. [قدیمی] مطمئن.
فرهنگ معین
(قَ یّ ) [ ع . ] (ص . )۱ - نیرومند. ۲ - سخت ، محکم .
فرهنگ فارسی
توانا، نیرومند، زورمند، اقویائ جمع
( اسم ) جمع قوه : موصلی را چون سال بر آمد و فتور قوی ظاهر شدن گرفت و استرخائ بدن پدید آمد ... توضیح در فارسی گاه قوا نویسند بقیاس اعلا و مولا . یا قوای بحری . نیروی دریایی . یا قوای زمینی . نیروی زمینی .
رودباری است نزدیک قاویه
( اسم ) جمع قوه : موصلی را چون سال بر آمد و فتور قوی ظاهر شدن گرفت و استرخائ بدن پدید آمد ... توضیح در فارسی گاه قوا نویسند بقیاس اعلا و مولا . یا قوای بحری . نیروی دریایی . یا قوای زمینی . نیروی زمینی .
رودباری است نزدیک قاویه
دانشنامه عمومی
(پهلوی) اُجَک، اَماوَند، گَتوَر.
گویش مازنی
خاکستری
/ghavi/ خاکستری
مترادف و متضاد
خاکستری
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
نیرومند، زورمند
واژه نامه بختیاریکا
( قَوی ) غیره؛ غیر اصیل؛ بی ریشه
رِپنا؛ رِپ درار؛ گِژم
رِپنا؛ رِپ درار؛ گِژم
