قرار کردن. [ ق َ ک َدَ ] ( مص مرکب ) آرام کردن. آرام گرفتن : کرده اهل مشرق و مغرب به انصافت قرارگشته چشم ملت و دولت به اقبالت قریر.امیر معزی ( از آنندراج ). || ماندن. ساکن شدن : دارالقرار خانه جاوید آدمی است این جای رفتن است نشاید قرار کرد.سعدی. || بمجاز، جای گرفتن. نشستن : در خاکساری آنکه چو صائب تمام شدبر صدر اگر قرار کند آستانه است.صائب ( از آنندراج ). || تمام کردن. ختم نمودن. || مقرر کردن. معی...
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - جای گرفتن نشستن ۲ - آرام گرفتن ۳ - تمام کردن ختم نمودن ۴ - مقرر کردن معین کردن ۵ - قصد کردن آهنگ کردن ۶ - عهد کردن .