معانی کلمه : قادر اندازی
لغت نامه دهخدا
قادراندازی. [ دِ اَ ] ( حامص مرکب ) عمل قادرانداز. قدراندازی. تیراندازی :
به وقت آنکه کند قصد قادراندازی
به غیر سینه دشمن نباشدش برجاس.رجوع به قادرانداز شود.
به وقت آنکه کند قصد قادراندازی
به غیر سینه دشمن نباشدش برجاس.رجوع به قادرانداز شود.
فرهنگ فارسی
عمل قادر انداز تیراندازی با مهارت .
