معانی کلمه : فساد
لغت نامه دهخدا
فساد. [ ف ُس ْ سا ] (ع ص ، اِ) ج ِ فاسد. (فرهنگ فارسی معین ).
فرهنگ عمید
۱. تباه شدن.
۲. تباهی.
۳. پوسیدگی.
۴. فتنه، آشوب.
۵. ظلم.
۶. [قدیمی] لهو ولعب.
۲. تباهی.
۳. پوسیدگی.
۴. فتنه، آشوب.
۵. ظلم.
۶. [قدیمی] لهو ولعب.
فرهنگ معین
(فَ یا فِ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) تباه شدن . ۲ - متلاشی شدن ، از بین رفتن . ۳ - (اِمص . ) تباهی ، خرابی . ۴ - نابودی . ۵ - (اِ. ) فتنه ، آشوب . ۶ - لهو و لعب . ۷ - کینه ، دشمنی .
فرهنگ فارسی
تجزیۀ واپایشنشدۀ مواد آلی که در نتیجۀ واکنشهای بیهوازی انجام میشود و بوی نامطبوع تولید میکند
تباه شدن، تباهی، پوسیدگیفتنه و آشوب
( صفت )۱ - تباه معیوب خراب ۲ - زبون ۳ - گندیده ۴ - گمراه ۵ - باطل ۶ - زنی که خود را تسلیم مردان کند .
جمع فاسد
( صفت )۱ - تباه معیوب خراب ۲ - زبون ۳ - گندیده ۴ - گمراه ۵ - باطل ۶ - زنی که خود را تسلیم مردان کند .
جمع فاسد
دانشنامه عمومی
نقل قول
مترادف و متضاد
عفونت
بدی، تباهی، خدشه، خرابی، خلل، شرارت، عیب، نادرستی، ناشایست
الواطی، بیعفتی، بیناموسی، تبهکاری، عیاشی، فجور، فسق، هرزگی
آشوب، اغتشاش، بینظمی، تفتین، خرابکاری، شر، شغب، شورش، فتنه، فتنهانگیزی، مفسدهجویی
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
پوسیدگی، تباه
واژه نامه بختیاریکا
خماره
فرهنگستان زبان و ادب
{putrefaction} [مهندسی محیط زیست و انرژی] تجزیۀ واپایش نشدۀ مواد آلی که در نتیجۀ واکنش های بی هوازی انجام می شود و بوی نامطبوع تولید می کند
