معانی کلمه : فریادخواهی
لغت نامه دهخدا
فریادخواهی. [ ف َرْ خوا / خا ] ( حامص مرکب ) فریاد خواستن. دادخواهی. تظلم :
غلط گفتم که عشق است این نه شاهی
نباشد عشق بی فریادخواهی.رجوع به فریادخواه و فریاد خواستن شود.
غلط گفتم که عشق است این نه شاهی
نباشد عشق بی فریادخواهی.رجوع به فریادخواه و فریاد خواستن شود.
فرهنگ فارسی
فریاد خواستن . دادخواهی
مترادف و متضاد
تظلم، دادخواهی
