فریادخواه. [ ف َرْ خواه / خاه ] ( نف مرکب ) مستغیث. آنکه داد خواهد. شاکی. عارض. ( از یادداشتهای مؤلف ). دادخواه. که عدل و نصفت خواهد : چو بشنید گفتار فریادخواه به درد دل اندر بپیچید شاه.فردوسی.برفتند یکسر بنزدیک شاه غریوان و گریان و فریادخواه.فردوسی.بدو باشد آباد شهر و سپاه همان زیردستان فریادخواه.فردوسی.گه گرفتن بت صدهزار کودک و مردبدو شدندی فریادخواه و پوزش گر.فرخی.زن و مرد پیش سپهبد براه دویدن...
فرهنگ عمید
آن که دیگری را به مدد می طلبد، دادخواه: ای خدا فریاد زاین فریادخواه / داد خواهم نه ز کس زاین دادخواه (مولوی: ۱۲۳ ).