معانی کلمه : فروماندن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. درماندن، بیچاره شدن.
۲. خسته شدن.
۳. ناتوان شدن، عاجز شدن.
۲. خسته شدن.
۳. ناتوان شدن، عاجز شدن.
فرهنگ معین
( ~ . دَ ) (مص ل . ) ۱ - بیچاره شدن ، ناتوان شدن . ۲ - درنگ کردن . ۳ - معزول شدن .
فرهنگ فارسی
درماندن، بیچاره شدن، خسته شدن، ناتوان شدن، عاجزشدنفرمانده:درمانده، عاجز، ناتوان، خسته، بیچاره
( مصدر ) ۱ - منتظر ماندن انتظار کشیدن ۲ - درنگ کردن ۳ - ناتوان شدن خسته گشتن ۴ - ملزم شدن عاجز شدن ۵ - نیازمند شدن بینوا گشتن ۶ - معزول شدن : دوست دیوانی را فراغت دیدار دوستان وقتی بود که از عمل فرو ماند .
( مصدر ) ۱ - منتظر ماندن انتظار کشیدن ۲ - درنگ کردن ۳ - ناتوان شدن خسته گشتن ۴ - ملزم شدن عاجز شدن ۵ - نیازمند شدن بینوا گشتن ۶ - معزول شدن : دوست دیوانی را فراغت دیدار دوستان وقتی بود که از عمل فرو ماند .
