معانی کلمه : فرودست
لغت نامه دهخدا
فرودست . [ ف ُ دَ ] (اِخ ) ولایت بنگاله را گویند. (برهان ).
فرهنگ عمید
۱. زیردست.
۲. پست، زبون.
۲. پست، زبون.
فرهنگ معین
(فُ. دَ ) (ص مر. ) ۱ - زیر دست . ۲ - پست ، فرومایه .
فرهنگ فارسی
زیردست، پست وزبون
ولایت بنگاله را گویند
۱ - زیر دست ۲ - زبون پست فرو مایه ۳ - ناتوان ۴ - گویندگی و خوانندگی که چند کس آواز را با هم یکی کنند و کوک سازند و بادایره و امثال آن اصول نگاه دارند .
ولایت بنگاله را گویند
۱ - زیر دست ۲ - زبون پست فرو مایه ۳ - ناتوان ۴ - گویندگی و خوانندگی که چند کس آواز را با هم یکی کنند و کوک سازند و بادایره و امثال آن اصول نگاه دارند .
مترادف و متضاد
۱. زیردست
۲. پست، دون، فرومایه
۳. حقیر، ناتوان ≠ بالادست، فرادست
واژه نامه بختیاریکا
چاله کَن
