فروبستن. [ ف ُ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) بستن : دل از دنیا بردار، به خانه بنشین پست در خانه فروبند به فلج و به پژاوند .رودکی.چون سخن گوید ادیبان را بیاموزد سخن چون سخن خواند فصیحان را فروبندد زبان.فرخی.چشم چون نرگس فروبندی که چی هین عصایم کش که کورم ای اخی.مولوی. || بر هم نهادن چنان که پلک چشم را. چشم بر هم نهادن بودن : فروبسته چشم آن تن خوابناک بدو گفت برخیز از این خون و خاک.نظامی.- فروبستن چشم از چی...
فرهنگ عمید
۱. بستن. ۲. [مجاز] پیچیده و دشوار شدن: به حاجتی که رَوی تازه روی وخندان رو / فرونبندد کارِ گشاده پیشانی (سعدی: ۱۱۳ ).
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - بستن مسدود کردن ۲ - مضبوط کردن . یا فرو بستن چشم ۱ - بستن چشم ۲ - طمع بریدن .