معانی کلمه : عیان
لغت نامه دهخدا
عیان . (اِخ ) رجوع به علی عیان شود.
عیان . [ ع َی ْ یا ] (اِخ ) شهری است به یمن از ناحیه ٔ مخلاف جعفر. (از معجم البلدان ) (از منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. به چشم دیدن، دیدن به چشم.
۲. یقین در دیدار.
۳. (صفت، قید ) ظاهر، آشکار.
۲. یقین در دیدار.
۳. (صفت، قید ) ظاهر، آشکار.
فرهنگ معین
(ع ) [ ع . ] ۱ - (مص م . ) به چشم دیدن . ۲ - (اِمص . ) دیدار. ۳ - (اِ. ) یقین در دیدار و مشاهده . ۴ - (ق . ) ظاهر، آشکار.
فرهنگ فارسی
به چشم دیدن، دیدن بچشم، یقین دردیدار، ظاهرو آشکار، آنچه دیده شود
۱ - ( مصدر ) به چشم دیدن معاینه . ۲ - ( اسم ) دیدار بچشم - ( اسم ) یقین در دیدار و مشاهده . ۴ - ظاهر آشکار .
شهریست بیمن از ناحیه مخلاف جعفر
۱ - ( مصدر ) به چشم دیدن معاینه . ۲ - ( اسم ) دیدار بچشم - ( اسم ) یقین در دیدار و مشاهده . ۴ - ظاهر آشکار .
شهریست بیمن از ناحیه مخلاف جعفر
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
آشکار، برملا، روشن، صریح، ظاهر، فاش، محسوس، معلوم ≠ نهان
فرهنگ فارسی ساره
هویدا، آشکار
