معانی کلمه : عهد
لغت نامه دهخدا
عهد. [ ع َ هَِ ] (ع ص ) آنکه تیمارداری امور ولایت کند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). دوست دارنده ٔ ولایتها و عهدها، و آنکه عهده دار امور باشد. (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(عَ ) [ ع . ] ۱ - (مص م . ) شناختن امری . ۲ - حفظ کردن . ۳ - (مص ل . ) پیمان بستن . ۴ - (اِ. ) پیمان ، میثاق . ۵ - روزگار، عصر، دوره . ۶ - به گردن گرفتن و ملتزم شدن امری ، ضمان . ، ~ بوق یا دقیانوس کنایه از: زمان بسیار دور.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دورهای از تاریخ که وجه مشخصۀ آن مجموعهای از رویدادهای ویژۀ مرتبط با یکدیگر است
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
پیمان
مترادف و متضاد
وفا
نذر
ضمان
قول، وعده
سوگند، قسم
حفظ، نگهبانی
پیمان، شرط، قرار، میثاق
اوقات، دور، دوره، روزگار، زمان، زمانه، عصر، فصل، گاه، موسم، وقت
۱. پیمان، شرط، قرار، میثاق
۲. قول، وعده
۳. وفا
۴. نذر
۵. ضمان
۶. اوقات، دور، دوره، روزگار، زمان، زمانه، عصر، فصل، گاه، موسم، وقت
۷. سوگند، قسم
۸. حفظ، نگهبانی
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
پیمان
فرهنگستان زبان و ادب
{era} [باستان شناسی] دوره ای از تاریخ که وجه مشخصۀ آن مجموعه ای از رویدادهای ویژۀ مرتبط با یکدیگر است
