معنی کلمه : عامل 1
فرهنگ فارسی
[زبانشناسی] از نقشهای معنایی که بر انجامدهندۀ فعل دلالت دارد متـ . کنشگر actor [علوم نظامی] کسی که برای به دست آوردن اطلاعات و انجام امور اطلاعاتی یا ضداطلاعاتی آموزش دیده باشد
کلمات مرتبط
- عامل پخت 1
- ای سی دی 10 فصل نوزدهم صدمه مسمومیت و سایر پیامدهای خاص ناشی از عوامل خارجی
- قتل عام 1821 قسطنطنیه
- قتل عام مه 1945 سیف
- رحله ریج المقیم البریطانی فی العراق عام 1820 الی بغداد کردستان ایران
- معجم المطبوعات العربیه فی شبه القاره الهندیه الباکستانیه منذ دخول المطبعه الیها حتی عام 1980 م
- سامانۀ عامل
- سامانۀ عامل اَبر
- سامانۀ عامل توزیعی
